انشائ طنز مدرسه
امان از مدرسه رفتن بعضیا,حکایتی دارن برای خودشون!یعنی مامان بابا ها دق می کنن از دست اینجور بچه ها. ابتدایی بودم چون نمیدونستم روزاهفته رو برنامه ۳ روز رو میزاشتم توکیفم و هر ۳ روز یه بار محتویات کیفم رو خالی میکردم و برنامه ۳ روزبعدی رو میزاشتمیه بار ۳ شنبه بود از خواب بیدار شدم که اسمشم گذاشته بودم بدترین روز زندگیم
اون روز حدود ۱ ساعت دیر بیدار شدم و با سرعت نور لباس پوشیدم و سوار دوچرخه شدم و رفتم طرف مدرسه رسیدم در مدرسه دیدم کیفم باهام نیست هیچی دیگه آقا برگشتم خونه تو گرما با دوچرخه مسیر هم زیاد بود یعنی دیگه نفسم بالا نمیومد رسیدم خونه با سرعت کیفم رو برداشتم و بردم باهام.رسیدم مدرسه ۱:۳۰ ساعت از کلاس اول گذشته بود اون کلاس رام نداد نیم ساعت الاف بودم
تا کلاس بعدی شروع شد رفتم سرکلاس و باخ خیال راحت و اومدم کتابم رو دربیارم دیدم تو کیفم برنامه ۳ روز اول هفته توشه یعنی دیگه اعصابم داغون شده بود معلم رو گفتمش برنامم رو اشتباه اوردم گفت تو کی برنامت رو درست میاری پس حالا که رفتی خونه کتابتو اوردی میفهمی دیگه برگشتم خونه و برنامه ۳ روز آخر هفته رو گذاشتم و