### **انشا درباره بچههای شهید مدرسه میناب**
گاهی در دل شهرهای آرام و بیصدا، قصههایی جریان دارد که وقتی به آنها نزدیک میشوی، حس میکنی زمان برای لحظهای ایستاده تا به احترامشان نفسها آرامتر شود. داستان *بچههای شهید مدرسه میناب* از همان قصههاست؛ قصهای که کوچکترین قهرمانانش بزرگترین درسها را به دنیا دادند.
در مدرسهای ساده و صمیمی در میناب، کودکانی درس میخواندند که چشمهایشان هنوز پر از رؤیاهای کوچک بود؛ رؤیای بزرگ شدن، رؤیای ساختن آینده، رؤیای شادیهای کودکانه. هیچکس فکرش را نمیکرد روزی برسد که همین بچهها، با تمام کوچکی سنشان، نامشان بهعنوان «شهید» روی لبها جاری شود و در تاریخ شهر، مثل ستارهای روشن بمانند.
آن روز تلخ، آرامش کودکانه مدرسه شکسته شد. صدای بازیها خاموش، دفترها نیمهکاره و نگاهها در سکوت منجمد شدند. بچههایی که قرار بود آینده را بسازند، ناگهان خودشان تبدیل به یادگار آینده شدند؛ یادگاری از مظلومیت، از پاکی، از بیگناهی.
با اینکه رفتنشان قلب یک شهر را شکست، اما یادشان مثل چراغی شد برای همه کسانی که بعد از آن قدم در راه علم، انسانیت و امید گذاشتند. امروز هر بار نام «بچههای شهید مدرسه میناب» برده میشود، بغضی آرام بالا میآید، اما کنار آن، احترامی عمیق هم هست؛ احترامی به کودکانی که بیآنکه بخواهند، قهرمان شدند.
آنها شاید در دفتر مشقشان کلمات سادهای مینوشتند، اما نامشان در دفتر تاریخ، با خطی از نور نوشته شد؛ نوری که هنوز هم میشود احساسش کرد، وقتی کنار مدرسه قدم میزنی، وقتی از کودکان حرف میزنی، یا وقتی دلت میخواهد یادت بیاید که حتی کوچکترین انسانها هم میتوانند بزرگترین اثر را بگذارند.