هوا سرد بود با کاپشن خاکستری و کلاه زرد رنگ زیر درختی بدون برگ نشسته بودم و به بخارهایی که از حمام عمومی بیرون میآید می نگریستم که مادرم از در حمام بیرون میآید و با هم به خانه رفتیم کنار شومینه نشستند تا دستانم گرم شود به عکسهای قدیمی روستا نگاه میکردم دیدم تا الان تفاوتهای زیادی کرده و قبلا زیباتر بود رودخانههایی با آب زلال و پاک هوای تمیز اما اکنون آب تمام شده و رودخانهای در کار نیست هوا آلوده شده بود نفس عمیقی کشیدم مانند گل پژمردهای شده بودم که دیگر نمیشد کاری کرد که شاداب شود مادرم آرام با چای کنارم نشست و مرا در آغوش گرفت و در آغوش او به خواب رفتم