زمانی که خواب میبینم...
شب که میشود، وقتی چراغها خاموش میشوند و سکوت آرامآرام در اتاقم پخش میشود، چشمهایم را میبندم و به دنیایی قدم میگذارم که مرز میان خیال و واقعیت در آن گم شده است؛ دنیایی که در آن، غیرممکنها ممکن میشوند و خاطرهها دوباره نفس میکشند.
گاهی خواب میبینم در کوچهای قدیمی قدم میزنم؛ کوچهای که دیوارهایش پر از خاطرات دور هستند. آسمان، رنگ آبیِ آرامی دارد و نسیم خنکی موهایم را نوازش میکند. صدای خشخش برگها زیر پاهایم میپیچد و بوی خاک بارانخورده در هوا پخش شده است. همان بو کافی است تا ناگهان خاطرهای قدیمی در ذهنم زنده شود؛ خاطرهای که فکر میکردم مدتهاست فراموشش کردهام.
در انتهای کوچه، کسی را میبینم که دلم برایش تنگ شده است. لبخند میزند و من هم ناخودآگاه لبخند میزنم. جلو میروم، اما هرچه نزدیکتر میشوم، انگار فاصله بیشتر میشود. میخواهم صدایش کنم؛ میخواهم بگویم «صبر کن!»؛ اما کلمات در گلویم گیر میکنند. فقط نگاهش میکنم و سعی میکنم آن لحظه را برای همیشه در ذهنم نگه دارم.
در خواب، همهچیز عجیب زیباست؛ حتی غمها هم رنگ دیگری دارند. صدای خندهها گرمتر، آسمان روشنتر و لحظهها طولانیترند. دلم میخواهد زمان متوقف شود؛ همانجا بمانم و دوباره روزهایی را زندگی کنم که دیگر تکرار نمیشوند.
اما ناگهان صدای زنگ ساعت، مثل دستی که پردهای را کنار بزند، مرا از آن دنیا بیرون میکشد. چشمهایم را باز میکنم و چند لحظه به سقف خیره میمانم. اتاق همان اتاق همیشگی است؛ اما چیزی درون من هنوز در همان کوچه مانده است.
شاید خواب، راهی است برای رفتن به جاهایی که دیگر نمیتوانیم در واقعیت به آنها برگردیم. شاید هم رؤیاها به ما یادآوری میکنند که بعضی آدمها و بعضی لحظهها، حتی اگر از زندگیمان دور شوند، از قلبمان بیرون نمیروند.
برای همین است که گاهی دلم نمیخواهد از خواب بیدار شوم؛ چون بعضی شبها، رؤیاها از واقعیت زیباترند و بعضی خاطرهها، در خواب دوباره زندگی میشوند...🎀💤