در یک شب تاریک و پرستاره، وقتی که زمین در خواب عمیق فرو رفته بود، ناگهان نوری در آسمان درخشید. این نور، شبیه به یک ستارهی درخشان بود که به سمت زمین میآمد. من با کنجکاوی به آسمان نگاه کردم و ناگهان یک سفینهی فضایی بزرگ و زیبا را دیدم که به آرامی بر روی زمین فرود آمد.
آدم فضاییها، موجوداتی با پوست سبز و چشمان بزرگ و درخشان بودند. آنها شبیه به موجودات افسانهای بودند که در داستانها میشنیدیم. وقتی که از سفینه خارج شدند، احساس کردم که به دنیای جدیدی پا گذاشتهام. آنها با لبخند به من نگاه کردند و من هم با شگفتی به آنها پاسخ دادم.
حرکاتشان شبیه به رقصی زیبا و هماهنگ بود. آنها با زبان خاصی با هم صحبت میکردند، اما من میتوانستم احساساتشان را درک کنم. آنها کنجکاو و دوستانه بودند و به نظر میرسید که میخواهند از دنیای ما بیشتر بدانند.
ما با هم به گشت و گذار در زمین پرداختیم. آنها از رنگهای زیبا و صداهای دلنشین طبیعت شگفتزده شدند. من به آنها نشان دادم که چگونه گلها را بو کنیم و پرندگان را تماشا کنیم. آنها با چشمان بزرگشان به من نگاه میکردند و من احساس میکردم که دوستی عمیقتری بین ما شکل میگیرد.
در پایان شب، وقتی که ستارهها در آسمان میدرخشیدند، آدم فضاییها به من گفتند که باید به خانه برگردند. اما قبل از رفتن، آنها به من قول دادند که همیشه در دلشان جایی برای دوستی با من خواهند داشت. من هم با دلی پر از شوق و امید به آنها گفتم که همیشه منتظر دیدار دوبارهشان هستم.
این تجربه به من یاد داد که دوستی و محبت میتواند فراتر از مرزهای زمین و آسمان باشد. آدم فضاییها نه تنها موجوداتی عجیب و غریب بودند، بلکه دوستانی بودند که به من نشان دادند که دنیا چقدر بزرگ و جالب است.