ماشین زمان صدایی جیر جیر داد و ناگهان خودم را بین خانه های قدیمی که با کاه و گل درست شده بودند دیدم
از کوچه های بوی پهن و خاک و حس قدیمی می آمد
ناگهان متوجه مردم شدم ، با لباس های ساده و معمولی ، بدون هیچ زرق و برقی به من خیره شدند ، در یافتم به لباس های متفاوتی خیره شدند
بنابراین دویدم و از آن محل دور شدم ، تقریبا محله ها برایم آشنا بود ، مثل مرودشت خودمان بود ، ولی در گذشته
دوست داشتم بروم و به تخت جمشید که هنوز ویران نشده نگاهی بیندازم ، که ناگهان اسبی در حال رد شدن بود که به من برخورد کرد و به خودم آمدم ، مرد سوار کار گفت: آهای غریبه تو دیگر که هستی ، با این لباس ها اینجا چه میکنی؟!
و برای اینکه خیلی جلب توجه نکنم رفتم و یک مغازه لباس فروشی پیدا کردم و چادری بر سر کردم
سپس رفتم و رفتم تا به تخت جمشید رسید ، عجب جمال و عظمتی داشت ، عظمتی که نمیشد مثال زد ، و خودش مثالی بود ، سرباز ها دور تا دورش ایستاده بودند
چه رنگ های زیبایی داشت ..
بعد به تایمر نگاه کردم فهمیدم وقت برگشت نزدیک است
دنبال جایی خلوت بودم که چند نفر از پشت فریاد زد ، بله هزارتاپ(نام دیرینه سرباز) خودش است ، همان عجیب و خلقه
و سریع بدون هیچی فکری دویدم و سربازان به دنبال من میدویدند
در بین شلوغی بازار آنها را پشت سر گزاشتم و به یکی از کوچه های قدیمی پیچیدم و به خانه برگشم