خانه ی کوچکش را از نظر گذراند و همزمان با اشکی که از چشمان ابی رنگش پایین می امد دست های کوچک و ظریفش را بر شکم بالا امده اش کشید .
بخاری خراب کنج اتاق بد جور در ان سرمای زمستانه دهن کجی می کرد . و چقدر ان زن تابستان های خانه ی نقلیشان را دوست داشت .