اینو خوندم یادم میاد وقتی دبیر زمین خودمون حامله شد دیگه نیومد بعد معاون مدرسه رو گذاشتن جاش بعد کلا سر من تئوری توطئه داشت فکر میکرذ من دشمنشم(د اخه...)بعد من شدید مریض شده بودم داشتم میمردم چون امتحان یه درس دیگه داشتیم رفته بودم ماسک زدم نشستم ته گوشه کلاس بعد میگفت فک میکنی نمیفهمم ماسک زدی معلوم نباشه حرف میزنی؟😐گفتم مشتی من یکی باید باشه که باش حرف بزنم جوابمو بده رفیقام هیچکدوم ماسک ندارن مشخص میشه
میگفت نه دروغ میگی مریضی(صدام بد جور گرفته بود)رفتم نزدیک بگم ببین مریضم نذاشت بیام نزدیک