الان برات میگم عزیزم :موضوع شاپرک و مهتاب :یک روز توی یک باغ بزرگ و زیبا ۴ تا شاپرک رنگارنگی میچرخیدند و به امید آمدن آن دختر بودند . آن دختری که مویش چون خورشید درخشان و رخش چون ماه زیبا . دلش چو انار سرخ . آن دختر زیبا مهتاب
نام داشت ،چه نام زیبایی ! او از شدت
مهربانی و پاکی دلش هر روز صبح به آن باغ زیبا میرفت و ۴ ظرف بزرگ پر از آب را برای آن ۴ شاپرک میبرد و کنار آن ظرف آب ،یک خوراکی کوچکی می گذاشت . او یک دختر فقیر روستایی بود و چون پدرش را به زندان انداختند ، او به این شهر که کازابلانکا نام داشت با کمک دوست پولدارش فرار کرد . زمستان فرا رسید . او هر روز میرفت که به آن شاپرک ها آب و غذا بدهد ، اما زمانی می گذشت و هیچ خبری از شاپرک ها نبود . او شک داشت که مثلا چه اتفاقی افتاده است؟ بعد زمانی در بهمن ماه روز ۱۱ دقیقآ به گوشش رسید که تمام پرنده ها در زمستان به کوچ میروند. ناراحت و ناامید شد . روزی در آن زمستان تنگ و سرد ، داشت به آن باغ تأمل می کرد که ناگهان خیلی اتفاقی، ۷ مجرم معروف و نشناخته شده در کازابلانکا دور تا دور مهتاب اوج گرفتند ، مهتاب خیلی ترسیده بود و داد میزد :کمک !کمک!کمکم کنید اینها میخواهند مرا به قتل عام برسانند ! کمک !کمک! . آنها خندیدند با لبخندی ملیح و زبر گفتند که : اینجا جز ما و تو کسی وجود ندارد ، تا میخواهی داد بزن . آنها هی نزدیک و نزدیک تر میشدند،مهتاب هم بیشتر داد میزد . قبل از اینکه حتی دستشان به مهتاب بخورد ،هجوم شاپرک هایی که مهتاب به آنها آب و غذا میداد و همراهان آنها ،تمام آن ۷ نفر را بر زمین انداختند . مهتاب با خوشحالی داد زد و آب و غذا دادن به شاپرک هارا بیشتر کرد و از آن به بعد خدا را هر روز شکر میکرد که این چند ظرف آب و چند قطعه خوراکی را به آن شاپرک ها میداد. پایان امیدوارم خوب باشه از خودم بود و معرکه یادت نره چون تا تمومش کردم جونم در اومد 😅