امروز می خواهم برایتان از بدترین شب عمرم بگویم . شبی که پاییز فرا رسیده بود و درختان را رنگی کرد بود ، پاییزی که سرما جای گرمی را گرفته بود و شب هایش سوز عجیبی داشتند .
یکی از همان روز ها به همراه خانواده ام در حال برگشتن از خانه ی مادربزرگم به خانه بودیم . ان شب از همه ی شب ها متفاوت بود . شبی که تاریکی همه جارا فرا گرفته بود و سکوت ان را صدای زوزه ی گرگ ها می شکست . صداها دور نبودند و این وحشتمان را زیاد تر میکرد . همه ی ما با زور دست و پاهایمان را تکان میدادیم اما این سرعت کمی بود برای دور شدن از ان صدا ها . لحظه ای از خدا برای سالم ماندمان دعا میکردیم سایه ای چشممان را گرفت وقتی به پشت نگاه کردیم گرگی با چشمانی که از خشم قرمز شده بود به ما نگاه میکرد و قدم به قدم ما نزدیک میشد
نمیتوانستیم دیگر نمیشد . پاهایمان یاری نمیکرد و از ترس نزدیک بود پس بی افتیم . اما خدارا هزار مرتبه شکر که به کمکمان امد و توانستیم فرار کنیم . اما مگر سرعت ما با سرعت یک گرگ یک اندازه است ؟ خیر نمیشد هر چه به پشت نگاه میکردیم گرگ به ما نزدیک تر میشد . هر لحظه نزدیک تر و نزدیکتر . در حدی که دیگر امیدمان را از دست دادیم و توان دویدن نداشتیم . همان لحظه که حس میکردم مرگ به ما از رگ گردن نیز نزدیک تر است با چشمانمان دیدیم که صدایی از پشت امد وقتی یک نگاه سریع کردیم دیدیم که گرگ با بدن بیجانش در میان راه افتاده است و به مرگ. فرو رفته است . دقیقتر که نگاه انداختیم دیدیم که یک تیر در بدن ان فرو رفته است اما حیف که نفهمیدیم کی ان کار را کرده بود و جان ما را نجات داده بود . وقت زیادی نداشتیم که بفهمیم که بود و ریسک بزرگی بود که زمان بیشتری را در ان راه جدید و خطرناک می ایستادیم واقعا زمان بیشتری در ان جا ماندن یعنی بازی با جانمان و ما انقدر شجاع نبودیم که دنبال ان شکارچی یا فرد نجات دهنده مان بگردیم پس از خدا برایش عمری طولانی مدت دعا کردیم و هر چه سریع تر خود را به خانه رساندیم
همین الان نوشتم یکم طولانی و عجله ای شد دیگه متاسفم اگه خوب نبود
حالا اگر هم میخوای میتونی قسمت هایی ازش و حذف کنی و استفاده کنی اگر برات طولانیه
امیدوارم خوشت بیاد