روزی روزگاری فرهاد و مریم از مدرسه میآمددند ناگهان دیدند که دختری گدا دارد سر چهار راه گدایی میکنم دل آن دو سوخت و به دختر گدا نفری ۲۲ تومان دادند دختر خوشحال شد آن هارا بقل کرد و آن ها رفتند در راه دوباره آن دختر را دیدند و گفتند که بیا این دفعه هم نه او ۳۰ تومان نفری بدهیم چند روز گذشت آن ها آنقدر دلشان به حال آن دختر سوخت که دیگر تول تو جیبی نداشتند آن ها فهمیدند که همیشه دلسوزی خوب نیست و بعضی اوقاد باید همدلی کرد مثلا با آن دختر یک جایره میدادند و بااو همدلی میکردند اما آنها تازه متوجه شده بودند و دیگر راهی نمینده بود❤❤