'قول نا تمام'
۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ بود
وقت استراحتش بود که به یاد نجوای دخترکش افتاد که صبح قبل از رفتن به مدرسه به دور از چشم مادر و به عنوان راز، با شیرینی زبان خاص خود، در گوشش گفته بود که (( بابا بعد مدرسه که امدی دنبالم قول میدی بعدش بریم شهر بازی؟ )) .
با یادآوری آن لبخند روی لبانش نشست و دلش برای آن همه زیبایی و گاز و لطافت پر کشید.
که ناگهان با صدای بلند انفجار رشته افکارش پاره شد ، نگرانی مانند یک خوره به جانش افتاد و به سوی خانه امیدش پرواز کرد، نگاهی به خانه ی امیدش کرد که با ویرانه ای هیچ تفاوتی نداشت و ان ذره امیدی که در دل داشت با دیدن کیف صورتی دخترش در زیر آوار پر کشید و چشمه اشکی در چشمش جوشید در این اشک ها پر بود از درد ، انتقام، مظلومیت دخترش و دخترانش و قول نا تمامش به عزیز دردانه اش ... بود یه چیزاییم خودت اضافه کن کامل شه