انشا دربارهٔ صبحِ بهار
صبحِ بهار لحظهای است که جهان از خوابِ طولانی زمستان بیدار میشود و نفس تازهای میکشد. هوا هنوز خنک است، اما در عمق آن گرمای ملایمی جریان دارد که نوید روزهای روشنتر را میدهد. نور خورشید آرام و بدون شتاب از پشت کوه بالا میآید و مثل پردهای نازک روی شهر و روستا پهن میشود.
با وزیدن نسیمی نرم، شاخههای جوان درختان تکان میخورند و برگهای تازهروییده زیر نور، برق لطیفی پیدا میکنند. بوی خاک نمخورده و عطر شکوفهها در هوا پخش میشود؛ بویی که انگار خاطرات کودکی را زنده میکند. در همین سکوت دلنشین، صدای پرندگان اولین نغمههای روز را آغاز میکند؛ صدایی که نه بلند است و نه آزاردهنده، فقط موزیکی طبیعی است که روح را آرام میکند.
صبح بهار فقط زیبایی طبیعت نیست؛ یادآور شروع تازهای در دل انسان هم هست. هرکس میتواند همراه با این طلوع، دلش را از غبار نگرانیها بتکاند و مثل جوانهها امید دوبارهای در وجودش شکل بگیرد. گویی بهار با هر صبحش میخواهد بگوید که بعد از هر سردی و خاموشی، نوبت روشنایی و زندگی میرسد.
در چنین صبحی قدمزدن، حتی اگر چند دقیقه باشد، انگار انسان را به خود واقعیاش نزدیکتر میکند. همه چیز ساده، زنده و پر از معناست؛ از قطرههای شبنم روی گلبرگها تا آفتابی که کمکم گرمتر میشود.
صبح بهار یعنی آغاز، یعنی زندگی دوباره، یعنی دعوتی آرام برای دیدن زیباییهای کوچک اما پرارزش جهان.
بفرما .....