همه ما در طول زندگیمان کرمهایی را شبها در باغ یا هر جای دیگری دیدهایم که انگار یک چراغ هستند. این موجودات بسیار زیبا کرم شب تاب هستند.
در روزی روزگاری دو دوست بودند که با هم زندگی می کردند، یکی در روز فعال بود و دیگری شب، یکی از آنها گنجشک و دیگری کرم شب تاب بود. تا اینکه روزی گنجشک کنجکاو می شود و از کرم شب تاب می پرسد دوست عزیز: چرا وقتی روز است بیرون نمی آیی و می درخشی تا همه زیبایی تو را ببینند.
اما پاسخ کرم به دوستش بسیار جالب بود و او با توجه به درک و دانش خود این پاسخ را داد: من در تمام طول شبانه روز فعال هستم و زندگی می کنم و پروردگارم را شکر می کنم، اما پروردگارم مرا برای روز و شب آفریده است. روزها که در صحرا هستم زیر نور درخشان خورشید دیده نمیشوم و از این رو شب بیرون می روم تا ذره ای بسیار کوچک از تجلی و قدرت خداوند متعال را در حشره ای کوچکی مثل ببینند.