درود🖐 ، چون ترسیدم نتونی بخونی برات تایپ کردم.
مردی که شاید دلش خواسته بود فضیلت عیادت از بیمار را به جا بیاورد، راهی خانه یکی از آشنایان مریضش شد. همین که وارد اتاق بیمار شد، نه تنها احوالپرسی کوتاهی نکرد، بلکه چنان جا خوش کرد که انگار مهمان دائمی آن خانه است!
بلافاصله شروع کرد به تعریف کردن خاطراتی از دوران کودکی، تعریف کردن از سفرهایی که رفته بود، و حتی گله از اوضاع مملکت! حرفهایش یکی دو تا نبود؛ از خبرهای روز میگفت، از همسایهها، از گرانی، از بچههایش، و خلاصه هرچه به ذهنش میرسید را با آبوتاب فراوان برای بیمارِ درازکشیده تعریف میکرد. بیمار هم که نه راه پس داشت و نه راه پیش، فقط با چشمهایش او را تماشا میکرد و گاهی سر تکان میداد؛ در سکوت، درد خودش را تحمل میکرد و از حضور ناخوانده و طولانی این مهمان ناخوشایند، درد دیگری بر دردهای پیشینش اضافه میشد.
این نشست و برخاست و نقل و قول، آنقدر طول کشید که نزدیک بود آفتاب غروب کند. بالاخره مردِ عیادتکننده، که انگار تازه یادش افتاده بود بیمار است، با لحنی که سعی میکرد دلسوزانه باشد، از او پرسید: «خب، حالا بگو ببینم… از کدام دردت بیشتر رنج میبری؟ کدام آزارت میدهد؟»
بیمار که دیگر طاقتش از حرفهای بیمورد و نشستن طولانی مهمانش سر رفته بود، با صدایی گرفته و کلافه گفت: «دردم؟ دردم همین است که تو اینجایی و زیاد نشستهای!»