بچه ها خلاصه کنید برام از درس فارسی ششم صفحه‌ی 95 توروووؤخداا

تبلیغ

اپ پرسان رو نصب کن!

ارسال سول، ذخیره‌ی سؤال‌ها و پاسخ‌های بیشتر فقط توی اپ.

نصب اپلیکیشن

جواب ها

فقط همین. صفحه رو داره؟؟؟؟ اگه همینه برات خلاصه کنم. معرکه هم میدی ؟؟؟؟
روزی روزگاری یک مرد پارچه فروش بود که از شهر پارچه تهیه میکرد و به روستا ها می برد و می فروخت یک روز او به بیابانی رسید ، بسیار خسته شده بود در آن هنگام مرد اسب سواری را دید ،مرد پارچه فروش از اسب سوار خواست پارچه هایش را بر روی اسب او بگذارد اما اسب سوار گفت که اسبش خسته است و نمی‌توان بر رویش بار گذاشت ناگهان خرگوشی آمد ، اسب سریعا به دنبال خرگوش دوید . پارچه فروش وقتی آن صحنه را دید با خودش فکر کرد که خدارا شکر که بارم را به آن اسب سوار ندادم ممکن بود او بارم را ببرد و دستم به او نرسد اسب سوار هم اتفاقا به این فکر افتاد که اسب سریعی دارد و می‌تواند بار پارچه فروش را ببرد و فرار کند اسب سوار پیش پارچه فروش برگشت و از او عذر خواهی کرد و از اوخواست بارش را روی اسب بگذارد اما پارچه فروش تشکر کرد و گفت هر کس باید بار خودش را خودش بر دوش بکشد لطفاً معرکه بده معرکه ندارم

سوالات مشابه درس 13 فارسی ششم

《سامورایی 》 · درس 13 فارسی ششم
【Emma】 · درس 13 فارسی ششم
Ad image

هوادار یه سال تحصیلی ۵بعدی باش

کمک درسی،هوش مصنوعی، معلم خصوصی، شب امتحان و مهارت؛ همه در فیلیمومدرسه

بزن بریم