رفتیم به خانه پدربزرگ ومن از پدربزرگ خواستم که برایم قصه بگویید واو شروع به تعریف کرد
دراون دوران همه چیز گران وپیشرفته بود وهمه مشکل داشتند مردم گرفتار بودند تا اینکه خبری رسید که یک ویروس به نام کرونا در کشور های خارجی مثل چین امده چیزی نگذشت تا اینکه وارد کشور ما شد بیماری شخت وشیوع خیلی زیادی داشت اول شهر های بزرگ وبعد کم کم شهر های کوچیک هم مبتلا شدند انقدر زیاد بود که تقریبا بیمارستان ها جا نداشت کم کم همه به این ویروس عادت کردند ولی رعایت میکردند پدربزرگ گفت نوه ی عزیزم ادامش را فرداشب برایت میگویم
پایان:)