من خودم این طوری نوشتن که در زمان قدیم انسانی ساده دل بود و در یکی از شب ها دزدی به آن شهر می زند و اموال حاکم شهر را می رباید و کمی از آن اموال را هم در جلوی خانه ی مرد ساده می ریزد و می رود و شب بعد از آن حاکم شهر او را می خواهد و به او می گوید که اگر اموالش را بدهد از کشتنش صرف نظر می کند ولی مرد ساده هیچ ترسی نداشته بود و می گفت که من می دانم این کار را نکردم پس وقتی که دل که پاک است زبان بی باک است که در همان لحظه دزد را دستگیر شده به پیش حاکم می برند
معرکه یادت نره