درختِ ناکجاآباد
تصور کن درختی را که نه بر خاک، که بر بسترِ رویاها ریشه دوانده است. تنهاش، چون ستونی از نور، در هوا معلق است و پا در هوا دارد، گویی از زمین گسسته و به آسمان پیوسته. اما این گسست، نه از جنس جدایی، که از جنس پیوند است؛ چرا که ریشههایش، نه در دل خاک، که در دل ابرهای سپید و پنبهگون فرو رفتهاند. این ریشههای آسمانی، از شبنمِ مهتاب و شببویِ سحرگاه تغذیه میکنند و عصارهی لطافتِ ابرها را در جانِ درخت میدمند.
و اما شاخهها… شاخههایی که وارثِ زمینیِ این درختِ بیمانندند. این شاخهها، نه بر فرازِ سر، که بر رویِ زمین گسترده شدهاند؛ گویی دستی نوازشگرند که به زمین کشیده شدهاند تا آرامشِ آسمان را به دشتها و دمنها هدیه کنند. برگهایش، نه سبزِ زمینی، که به رنگِ طلوع و غروبِ خورشیدند؛ هر کدام، قصهای از نور و رنگ را در خود دارند.
این درخت، نمادی است از تعادلِ شگرف میانِ زمین و آسمان، میانِ واقعیت و خیال. اوست که به ما میآموزد ریشههایمان میتواننددر بلندترین رؤیاهایمان فرو روند و در عینِ حال، ثمراتِ وجودمان بر سرِ زمین گسترده شود و زندگی ببخشد. درختی است که در سکوت، فلسفهی هستی را زمزمه میکند؛ فلسفهیِ بودن در اوجِ بلندیها و در عینِ حال، در آغوشِ نرمِ زمین.
تاج ؟؟؟؟؟