بعضی اسمها فقط اسم نیستند؛
یک بغضاند، یک زخماند، یک یادِ روشن که هیچوقت خاموش نمیشود.
وقتی اسم بچههای میناب را میشنوم، اول تصویر یک مدرسه در ذهنم میآید؛ حیاطی که باید پر از خنده باشد، زنگی که باید خبرِ درس و بازی بدهد، و کیفهایی که رنگِ صورتیشان همیشه بوی کودکی میدهد. اما گاهی سرنوشت، از دلِ همین رنگهای کودکانه، یک غم بزرگ میسازد.
تصور کردنش هم سخت است؛ کیفهای صورتیای که دیگر فقط کیف مدرسه نیستند، بلکه نشانهی دلیاند که برای همیشه لرزید. کیفهایی که باید روی نیمکت کنار دفتر و مداد میماندند، اما حالا در حافظهی ما مثل یک تصویر تلخ و فراموشنشدنی ماندهاند. انگار هرکدامشان میگویند: «ما برای درس آمده بودیم، برای آینده، برای لبخند… نه برای اینهمه اندوه.»
در میان این نامها، اسم ماکان هم مثل ستارهای میدرخشد که از دیدن آن دلمان میگیرد. ماکان، دانشآموزِ کوچکِ ابتدایی از مدرسهی شجرهی طیبه، فقط یک نام نیست؛ او یادآورِ کودکی است که ناتمام ماند، بازیای که ادامه پیدا نکرد، و کلاس درسی که جای خالیاش را همیشه حس خواهد کرد. جاویدالاثر شدن او، معنای نبودن را عمیقتر میکند؛ یعنی کسی هست که جسمش در برابر چشم ما نیست، اما خاطرهاش در دلها ماندگار شده است.
بچههای میناب، بچههایی بودند که باید از آینده حرف میزدند؛ از نقاشی، از زنگ تفریح، از دوستی و رویا. اما امروز ما از آنها به عنوان قهرمانانی یاد میکنیم که بیگناهترین بودند و شاید به همین خاطر، نامشان بیشتر از همیشه در قلبها میماند. آنها درسشان را تمام نکردند، اما به همهی ما یک درس بزرگ دادند: اینکه کودکی چقدر مقدس است و مدرسه چقدر باید امن باشد.
من فکر میکنم هر کیف مدرسه، هر دفتر، هر مداد و هر نیمکت، وقتی نام این بچهها را بشنود، ساکت میشود. چون بعضی سکوتها از هر فریادی بلندترند. و بعضی خاطرهها، با اینکه تلخاند، باید گفته شوند تا فراموش نشوند. ما نباید بگذاریم نام بچههای میناب فقط در خبرها بماند؛ باید در دلها بماند، در دعاها، در یادها، و در آرزوی یک دنیای امنتر برای همهی بچهها.
بچههای میناب، شما رفتید اما قصهتان ناتمام نماند؛ چون ما ادامهی آن را با یاد شما مینویسیم.
با همان کیفهای صورتی، با همان نگاههای کودکانه، و با همان آرزوی سادهی بچهها:
که صبح، فقط صبح باشد؛
مدرسه، فقط مدرسه باشد؛
و کودکی، همیشه کودکی بماند.