به چشم های مادرم نگاه می کنم و عشق می بینم، عشقی که توصیف آن ممکن نیست و وسعت آن تا بی نهایت است، عشقی که بی هیچ منت و چشم داشتی در هر لحظه از زندگی ام نثار من می شود.
در چشم های مادرم ایثار و فداکاری را می بینم، او نماد گذشت و فداکاری است و از هر چیزی که دوستش داشته باشد به خاطر من می گذرد و خود را فدا می کند تا از تمام خوبی ها و بدی های دنیا تنها شادی ها را به من ببخشد و غم و اندوه را از من دور کند.
زمانی که شاد هستم و حال خوبی دارم در چشم های مادرم برق شادی را می بینم و زمانی که موفقیتی را به دست می آورم در چشم های زیبایش برق غرور و افتخار را به تماشا می نشینم و در آن زمان شادی من بیش تر و بیش تر می شود.
در روز هایی که غمگین و نا امید هستم به آغوش پر مهرش پناه می برم و با نگاه کردن به چشم های مادرم قطره اشک ها را می بینم که از گوشه ی چشم هایش به پایین می غلتند و غمی را می بینم که در عمق نگاهش خانه می کند و شادی را از او می گیرد.
گاهی او به من خیره می شود و من با نگاه کردن به چشم هایش امید را می بینم، امید داشتن فرزندی خوب و موفق و من دلم می خواهد برای همیشه این امید را در دلش زنده نگه دارم و شادی را نثارش کنم.
در چشم های مادرم که زیباترین چشم های دنیاست خودم را و غم و شادی ام را می بینم، انگار او آیینه ی من است و تمام لحظه هایم را آیینه وار به من نشان می دهد.
به چشم های مادرم نگاه می کنم و در می یابم که آن دو چشم زیبا را می پرستم و برایش تا همیشه شادی و عشق را از خدا می خواهم.