پسرم… ستارهیِ آسمانِ من
امشب که آسمونِ میناب آرومه، منم آرومتر از همیشه میشم… نه از آنِ آرامش، از همان نوعی که با دلِ شکسته میاد. پسرم، تو که رفتی، انگار یکدفعه دنیا سبک شد، اما جای خالیت سنگینتر از همهچیز شد.
من به ستارهها نگاه میکنم؛ به همان نورهای دور، که هر کدامشان برای من یک یادگاره. گاهی فکر میکنم تو پشتِ همین نورها نشستهای و داری به مادرت نگاه میکنی. آره… من دارم با تو حرف میزنم. با تویی که دیگر صدایت به گوشِ زمین نمیرسه، ولی توی دلِ من هنوز زندهای.
میدونم شهادت داغِ بزرگیه، اما در سینهی من همزمان دو احساس هست: اندوه… و یک غرورِ آرام. چون تو رفتی، اما برای من، تو از بین نرفتی. تو تبدیل شدی به دعا، به امید، به همان ذکری که هر شب از زبانم میگذره.
پسرم… من هنوز هم بوی دریا و نخلها رو میشناسم. هنوز هم یادم میاد چهطور روزها رو با هم میگذروندیم. گاهی حتی وقتی صدای موج میاد، انگار دستت را میگیرم و میگم: «زود برگرد…»
اما حالا من بلد شدم با آسمون حرف بزنم. میگم: «خدا نگهدارت…» و یقین دارم که تو، جایی بالاتر از این تاریکیها، روشنتر از همیشهای.
آسمونِ میناب پر از ستاره است…
ولی ستارهی من، تویی.
معرکه یادت نره🐣