معرکهههه فراموش نشه
وقتی پنجره را باز میکنم...
نفسِ اتاقْ که از هوای ایستاده و خاطرههای تکراری سنگین شده بود، یکباره رها میشود. هوا دیگر یک چیز واحد نیست؛ میشود موجِ خنکی که از لای پوست میلغزد، میشود آوازِ پرندهای دور، میشود بوی خاک تازه بعد از باران که انگار دنیا را شسته و دوباره آغاز کرده است. پنجره، مرزِ نازکی است بین «منِ درون» و «جهانِ برون». یک طرفش سکوتِ کتابها و نوستالژیِ عکسهاست، طرف دیگرش زندگی با تمام شلوغیها و معجزههای کوچکش در جریان است.
نگاه که از پنجره گذر میکند، زمان تغییر میکند. دیگر عقربههای ساعت نیستند که تعیینکننده باشند؛ وقت با ریتمِ آهستهترِ ابرها اندازهگیری میشود، با رفتوآمدِ پرندهها، با تغییرِ آهستهی رنگِ آسمان از آبیِ صبح تا طلاییِ غروب. پنجره، قابِ زندهی یک تابلوی همیشه در حال تغییر است؛ گاهی یک قابرهی تنها در آسمان، گاهی ردِ باد در برگهای درخت، گاهی چهرهی غریبهای که از خیابان رد میشود و داستانِ ناشناختهاش را با خود میبرد.
اما شاید عمیقترین حس، حسِّ «امکان» باشد. با هر بار باز کردنِ پنجره، گویی دری به روی یک «شاید»ی تازه باز میشود. شاید امروز اتفاقِ غیرمنتظرهای بیفتد، شاید پیامی از راه برسد، شاید ایدهی تازهای مثل نسیم از ذهن بگذرد. این فاصلهی کوتاه بین درون و بیرون، جایی است برای آرزوها – برای پروازهایی که هنوز رخ ندادهاند، برای مسیرهایی که هنوز پیموده نشدهاند.
و در پایان، وقتی پنجره را میبندیم، انگار کمی از آن هوا، آن صدا و آن آسمان را در اتاق حبس میکنیم تا نفسِ تازهای باشد برای تنهاییها و فکرهایمان. پنجره، قولی است همیشگی به فردا؛ قولِ دیداری دوباره با جهانِ بیکرانی که همان چند قدم آن طرفتر، بیصدا منتظرِ نگاهِ ماست.