زمان:
خاموش شدن زندگیهایِ ناتمام:
گویی زمان، خود، بزرگترین تراژدیِ بشریت است. نه صدایی دارد و نه نشانی، اما همهچیز را دگرگون میکند. هر روز، با طلوعِ خورشید، شاهدِ آغازِ روزگاری نو برایِ عدهای هستیم، روزگاری که شاید فرصتی باشد برایِ عشق، برایِ ساختن، برایِ تجربه کردن. اما در همان لحظه، برایِ هزاران نفر دیگر، زمان، همانجا متوقف شده است. دیگر نه خبری از طلوع است و نه غروب، نه صدایی از خنده و نه آهی از گریه. فقط سکوت. سکوتی که زمان بر آن صحه گذاشته.
'رفتنهایِ واقعی بدونِ خداحافظیاند'، و زمان، بزرگترین دلیلِ این خداحافظیهایِ اجباری است. زمان، مثلِ آن سیاستمداری بیرحم است که زندگیها را قربانیِ اهدافِ نامعلومِ خود میکند؛ بدونِ اینکه لحظهای به چهرهیِ معصومِ قربانیانش نگاه کند. هزاران هزار 'جهانِ کوچک' در گذرِ همین ثانیهها، بدونِ هیچ هشداری، خاموش میشوند. زندگیهایی که میتوانستند داستانی باشند پر از عشق، آرزو، و لبخند، ناگهان در میانِ غبارِ فراموشیِ زمان گم میشوند.
اعداد، حقیقتِ سردِ فقدان را فریاد میزنند، اما زمان، این روایتگرِ بیطرف، هرگز عمقِ یک 'بودن' را توضیح نمیدهد. پشتِ هر 'آنچه بود' که زمان آن را بلعیده، جهانی بود که دیگر تکرار نمیشود. خانهای که در زمان ویران شد، صداهایی که زمان در سکوتِ خود گم کرد، آیندهای که زمان، آن را در نطفه خفه کرد. انسانها، نه اعدادِ زمان، بلکه روایتی یگانه بودند که با نبودنشان، بخشی از جهانِ زمان، خاموش شد.
مینویسم؛ برایِ زمانهایی که ناعادلانه تلف شدند، برایِ آن هزاران آرزویِ خاکشده در گذرِ ثانیهها. مینویسم برایِ آن 'جهانهایِ کوچک'ی که میتوانستند روایتی ماندگار در تاریخِ زمان باشند، اما قربانیِ بیرحمیِ آن شدند. اشکهایی که میریزم، از جنسِ فهمیدن است؛ فهمیدنِ غمی که زمان، بر دلِ زمین مینشاند.
اگر مینویسم، برایِ آن است که سکوتِ زمان، آخرین سرنوشتِ شما نباشد. شاید نوشتن، تنها شکلِ ایستادگیِ ما در برابرِ فراموشیِ زمان باشد. تلاشی کوچک برایِ گفتن اینکه شما، در دلِ زمان، فقط عدد نبودید، بلکه زندگی بودید با هزاران آرزویِ مدفون.
جایِ آن ثانیههایِ از دست رفته، آن لحظههایِ نادیده گرفته شده، تا ابد بر وجدانِ زمان خواهد ماند. من با همین زخمِ عبورِ زمان، این تلخیها را هرگز فراموش نخواهم کرد.
زمان، خود، بهار را در تقویم دارد، اما پاییز را در تقدیرِ تمامِ زندگیها مینشاند.