📖 نثر سادهٔ درس کار و تلاش
سلیمان نبی (حضرت سلیمان) در راهی، مورچهای را دید که با پای ملخ داشت زور میزد. مورچه با سختی خود را به هر طرف میکشید و از سنگینی بارش، هر لحظه خم میشد. از هر گردی که بلند میشد، از راه میافتاد و هر بادی که میوزید، مثل کاه او را میبرد.
آنقدر به کارش مشغول بود که از همهچیز جز کار خودش غافل شده بود.
سلیمان با تندی به مورچه گفت: «ای بیچارهٔ نادان! چرا خودت را مشغول کار کردهای و از من که پادشاه دنیا هستم، چیزی نمیخواهی؟ بیا به قصر من برو و هرچه دوست داری بخور. چرا باید اینقدر سختی بکشی و تمام عمرت بار بکشی؟ این جا راه است و مردم رفت و آمد میکنند. مبادا کسی روی سرت پا بگذارد. این بار سنگین را بیهوده نکش و جانت را برای جسمت آزار نده.»
مورچه جواب داد: «ای پادشاه! از جشن و مهمانی با مورچه حرف نزن. برای مورچهها قناعت از جشن و سور بهتر است. ما با کسی کاری نداریم؛ خودمان هم توشه داریم و هم انبار. امید من از این سختیها، راحت شدن در آینده است. من این پای ملخ را با صد تا گنج عوض نمیکنم.»
بفرمایید لطفا معرکه و فالو و همراه با امتیاز بالا بده❤️🧡