Elena

نگارش هشتم. درس 4 نگارش هشتم

بچه ها یه انشا برای صفحه ۵۶ میخوام لطفا از گوگل نباشه تصویرشم برام بفرستید هر کی بفرسته معرکه میدم🙃

جواب ها

جواب معرکه

mahsa türk

نگارش هشتم

روزی در آخرین روزهای تابستان، به پارک نزدیک خانه‌مان رفتم. آسمان آرام بود و رنگش مثل پارچه‌ای آبی‌ روشن در پهنای زمین گسترده شده بود. در گوشه‌ای از پارک، درختی بلند و کهنسال ایستاده بود؛ شاخه‌هایش مثل دست‌های پیرمردی مهربان، سایه‌ای خنک بر نیمکت چوبی انداخته بود. روی آن نیمکت، کتاب‌های درسی‌ام را چیده بودم. جلد یکی سبز بود، دیگری نارنجی و سومی آبی تیره — درست مثل رنگ‌های فصل‌ها. باد آرامی می‌آمد و گوشه برگه‌های کتابم را تکان می‌داد، گویی طبیعت هم دلش می‌خواست درس بخواند. کنار نیمکت، چند برگ زرد از درخت افتاده بود و یکی‌شان روی جلد ریاضی نشسته بود، مثل شاگردی که دارد جواب مسئله را از طبیعت می‌پرسد. دورتر، کودکی با دوچرخه‌اش می‌گذشت، صدای خنده‌اش با خش‌خش برگ‌ها در هم می‌آمیخت. خورشید کم‌کم پایین می‌رفت و نور نارنجی‌اش روی کتاب‌هایم افتاده بود، انگار خودش می‌خواست یادآوری کند که زمان مطالعه تمام شده و باید به خانه برگردم. آن لحظه حس کردم تمام جهان دارد آرام نفس می‌کشد — کتاب‌ها، برگ‌ها، و من، در سکوتی طلاییِ آخرِ تابستان. معرکه یادت نره گلم 🥰

سوالات مشابه درس 4 نگارش هشتم

Ad image

جمع‌بندی شب امتحان فیلیمومدرسه

ویژه اول تا دوازدهم

ثبت نام