صد نامه نوشتم همچون مولانا در وصف شمس
نیامد!
صد توبه شکستم صد توبه ببستم در عشقش
نیامد !
صد مسجد و میخانه گذر کرده و شیون کردم در فراقش
نیامد!
صد نذر و صد تسبیح گردانده شبی را تا سحر بیدار مانده در عذابش
نیامد!
صد شب و صد روز روزه عشق گرفته با غم شبی را صبح کرده برایش
نیامد!
صد شب قدر گذشت او دعا کرد به حال زار خود نگاه کرد باری دگر کرد یادش نیامد!
شدند سپید گیسوان همچو حلقه کعبه ز درد فراقش
آخر تار شدند و کور شدند چشمان همچون غروب آفتابش
خشک شد آن لعل گلگون و آن پوست گندمگون مهتابی اش
ام