در روزگاری هنگام نیمه طراری به عدالت خانه شهر رفت تا نام خود را از میان طراران شهر پاک کند و خودرا از این هلاکت نجات دهد.
او از بالای دیوار عدالت خانه دارد حیاط شد، سپس به ارامی در عدالت خانه را گشود، به ارامی وارد اتاق دادرس معروف شهر شد.
پس از مدتی گشتن میان اوراق توانست نام خودرا از میان طراران پاک کند.
ناگهان نجوایی ارام از اتاق دادرس دیگر شنید.
به جای انکه پا به فرار بگذارد،حس کنجکاوی به او غلبه کرد و او به ارامی وارد ان اتاق شد و با سربازی روبه رو شد،سرباز اوراگرفت ، تحویل حکومت داد.
فردای ان روز، پس از انکه طرار را نزد دادرس بردند، طرار موضوع را نزد دادرس بیان کرد، سرباز که از موضوع اگاه شده بود، زیر لب زمزمه کرد:((فضول را بردند جهنم،گفت : هیزمش تر است .))
اینم یکی دیگه
پیرزنی همراه با پسرش و گربهشان در کلبه ای چوبی زندگی میکرد.در کنار کلبه رودی کوچک میگذشت.به هنگام ظهر اردک ها و غازهایی برای اب تنی به رود می امدند و به وقت شامگاه به پیش صاحبانشان برمیگشتند.
گربهی خاکستری رنگ هر روزش را به تماشای غاز ها و اردکا میگذراند و منتظر میماند تا یکی از روزها جوجه ها نیز برای ابتنی بیایند تا بتواند ان هارا یک لقمه چرب کند.
پیرزن که میدانست گربه هر روز در کمین جوجه ها است،هر بار که پرندگان برای ابتنی میآمدند جوجه هایشان را از انها جدا میکرد به قسمت دیگری از رودخانه میبرد تا گربه انهارا شکار نکند.
در یکی از روزها پسر تصمیم رفتن به بازار میگیرد و از کلبه بیرون میزند.در راه صدای شلپ شلپ برخورد اب با پرهای پرندگان توجه پسر را جلب کرد.روی پنجه پا برگشت و به سمت غاز ها و اردک ها رفت.پسر با خود فکر کرد که چرا جوجه ها در ان سوی رود و بقیه در این سوی رود میباشند.در همین هنگام گربه از کلبه بیرون امد و به محل همیشگی خود رفت و سرگرم تماشای پرندگان شد.
پسر با خود فکر کرد که حتما جوجه ها در خطر میفتند پس بهتر است انهارا پیش خانوادشان بیاورند.راه افتاد و جوجه ها را به سمت خانواده هایشان هدایت کرد و راهی بازار شد.
گربهی خاکستری که صدای جیک جیک جوجه هارا شنید از جایش بلندشد.دمش را تکانی داد و به سوی جوجه ها پاتند کرد.جوجه ها که شکارچیشان را دیدند جیک جیک کنان پراکنده شدند و بعضی در رود افتادند و بعضی به درون بوته های اطراف پناه بردند.یکی از جوجه ها که از بقیه کوچک تر و ضعیف تر بود اسیر پنجه های گربه شد.پیرزن که صدای جوجه هارا شنیده بود بیرون امد و چشم هایش از تعجب گرد شد.عاقبت گربه،جوجه را جلوی چشم های پیرزن قورت داد.