از بازار باز میگشتم،امادیگر ظهر بود تصمیم گرفتمبااتوبوسبهخانهبرگرم،خیلیانتظارکشیدمامااتوبوسینیامد.دیگرحوصلهامداشتسرمیرفتتصمیمگرفتمپیادهبهخانهبرومکهناگهاناتوبوسجلویمایستاد،رفتموسوار شدماماآنقدرآناتوبوسشلوغوپرجمعیتبودکهتمام جوانانونوجوانجایخودرابهبزرگترهامیدادن.درآناتوبوسپیرمردیرادیدمکهنانیدر دستداشتوکودکیرادیدمکهکتابداستاندر دستداشتو مادرانی که نوزادهایشانرادربغلداشتند.خلاصهدرآناتوبوسبزرگپندواندرزهاییآموختموچیز هایی یادگرفتمکه باید احترام همدیگر را داشت.دراتو بوسشلوغآنقدربهمنخوشگذشتکهدرمصافتایستگاهتاخانهرااصلامتوجهنشدموبهخانهبازگشتم.
تاج لطفاً ممنون. تصویر سازی