نیمه شب بود یک نیمه شب سهمگین، حال دلم خوش نبود دلم گرفته بود ساعت از یک بامداد گذشته بود، ولی خواب برایم معنایی نداشت، کلافه بودم پتو را کنار زدم، رفتم کنار پنجره ایستادم و به آسمان نگاه کردم
در آن نیمه شب همه چیز آرام بود جز دل من، غوغایی در دلم برپا بود. به آسمان در آن تاریکی نگاه می کردم و خدا رو صدا میزدم، عاجزانه خدا رو میخواندم
در آن لحظه صدای اذان کل فضا را پر کرد به سرعت نور وضو گرفتم و به نماز ایستادم. آرامشی کـه در آن لحظات داشتم برایم وصف شدنی نبود. نمیدانم در این آیات چه سِرّی نهان بود، کـه بر زبان آوردنشان چنین آرامشی بـه آدم میداد و قلب آدم را آرام میکرد.
در همان حال بی اراده قطره اشکی از گوشه چشمم روی سجاده چکید سرم را از سجده برداشتم، تشهد و سلام دادم، بوسه ای بر روی مُهر نشاندم و سجاده را جمع کردم.
آرامش عجیبی داشتم آرام شدم و دیگر در دلم غوغایی نبود، آن سجاده حصار همیشگی من و خدایم بود.
سلام، ان شاءالله مفید باشه براتون