خرگوش

نگارش هشتم. درس5 نگارش هشتم

انشا از حمل یک قالب یخ بدون دستکش تاج + لایک زود بفرستید

جواب ها

بتمن 🗿

نگارش هشتم

انشا سوم: تعریف یک خاطره بند مقدمه (زمینه‌سازی) به خاطر دارم که چندی پیش با دوستانم مسابقه‌ای گذاشته بودیم. مسابقه ما با موضوع حمل یک قالب یخ بدون دستکش بود. همه می‌دانستیم که سرمای شدید قالب یخ، در صورتی که حایلی بین آن و دست ما نباشد، فوق العاده آزاردهنده خواهد بود. با این همه تصمیم گرفته بودیم در این مسابقه دسته جمعی شرکت کرده و میزان مقاومت خود را بسنجیم! بندهای بدنه (متن نوشته) سرانجام زمان مسابقه از راه رسید. در یک طرف کوچه، روی سکو، قالب‌های متعدد یخ چیده شده و تعداد بچه‌هایی که قصد شرکت در مسابقه را داشتند به ردیف شدند. قرار بر این بود که یخ‌ها را به اندازه ۲۰ متر روی دست‌ها ببریم و بر سکوی مقابل قرار دهیم. هر کسی که تعداد قالب یخ بیشتری حمل کرده و در جایگاه تعریف شده خود بر سکو قرار می‌داد، برنده این مسابقه می‌شد. من نیز در شمار شرکت کننده‌ها بودم و عده ای دیگر از بچه‌ها هم به تشویق مشغول شدند. اولین قالب یخ را برداشتم، تماس اولیه مانند یک برق‌گرفتگی بود. سرمای شدیدی به نوک انگشتانم وارد و از آنجا به عمق دست‌هایم دویده شد. خوشبختانه آفتاب به میانه آسمان آمده بود و گرمای آن، تسکینی بر سرمایی بود که در دستهایم احساس می‌کردم. سعی می‌کردم مسیر را سریع‌تر طی کنم و در راه برگشت تا برداشتن تکه یخ بعدی، دست‌هایم را به هم مالیده و به لباسم می‌ساییدم تا گرم شوند و دوباره قدرت پیدا کنند. رفته رفته برداشتن یخ‌های بعدی راحت‌تر شد. دست‌هایم سر شده بود و انگشتانم احساس زیادی از تماس با یخ نداشتند. اما این باعث می‌شد که در کنترل قالب یخ هم ضعیف‌تر عمل کنم و از سرعتم کاسته می‌شد. سرانجام تمام یخ‌ها به پایان رسید. من نفر دوم شده بودم و به نظر می‌آمد که در حمل یخ ها، به اندازه کافی مقاومت داشتم. بند نتیجه‌گیری (جمع‌بندی) مسابقه آن روز جذاب و سرگرم‌کننده بود و شرکت‌کنندگان که ما بودیم، حسابی از طرف سایر بچه‌ها تشویق شدیم. رفته رفته تمام یخ‌هایی که به سکوی دوم آورده بودیم، ذوب شده و آبشار کوچکی از بالای سکو به کف کوچه سرازیر شده بود. این نمای زیبایی بود که برای همیشه در قاب خاطرات من باقی ماند. بند نتیجه‌گیری (جمع‌بندی) در نهایت به مغازه آبمیوه فروشی رسید و یخ را در جای خود گذاشت. کمر راست کرد و دستانش را که از سرما قرمز شده بود، به هم سایید و با حرارت نفس خود، سعی به گرم کردن آن‌ها داشت. از خود پرسیدم چرا پسرک حتی دستکشی به دست نداشت تا با آزار کمتری یخ‌ها را حمل کند و یا چرا حتی یک تکه پارچه میان یخ و دست‌های او، استفاده نشده بود؟! انشا چهارم : مقدمه: شاید خیلی از مردم این موضوع برایشان جالب باشد که چگونه ممکن است . آیا واقعا امکان دارد یک قالب یخ بدون اینکه د ستکشی به دست داشته باشیم آن را داخل دست هایمان نگه داریم متن انشا با موضوع حمل یک قالب یخ بدون دستکش: یک روز تصمیم گرفتم جمعه ی زمستانی خود را در کوه بگذرانم من کوه نوردی را چه در هوای خوب یا بد دوست دارم کوه نوردی حس خوبی به آدم میدهد کوه وقتی سفید پوش می شود زیباتر به نظر میرسد بهار زیباترین ماه سال است اما من برف زمستانی را دوست دارم . روز جمعه هوا خیلی سرد بود و من راهی کوه ها شدم از میان تپه ها که عبور میکردم کم کم احساس میکردم که در حال یخ زدن هستم اما با خود میگفتم راه رفتن گرمم خواهد کرد از تپه ها در حال عبور بودم و به سمت کوه اصلی میرفتم کوه اصلی انگار کوهی از سنگ نبود انگار کوه جنسی از برف داشت راه را به سوی کوه اصلی کج کردم دیگر تپه های برفی پشت سرم مانده بودند ارتفاع زیادی را امده بودم به یک جایی رسیدم که اب چشمه اش یخ زده بود چاقو را کیف خود برداشتم و یخ را شکستم کمی از یخ را برداشتم در دستانم و دستکش هایم را در اوردم میخواستم تا رسیدن به قله این یخ هارا دردستانم نگه دارم کم کم داشتم به سمت قله میرفتم کمی اب شدن یخ را در دستانم حس میکردم اما شدت اب شدن یخ خیلی کند بود با خود میگفتم شاید دستانم به قدری یخ بود که خود یخ نیز دیگر اب شدن در دستانی که یخ بود برایش سخت بود نزدیکتر می شدم به قله دستانم تغییر رنگ داده بودند رنگ طبیعی خود را از دست داده بودند و سفیدتر و سفیدتر شده بودند. دستانم هیچ حسی نداشتند به قدری در سرما فرو رفته بودند موقع برگشت از قله به سمت پایین بود اما این بار یخی در دستانم دیگر نداشتم با دستان سرمازده اما بدون یخ قدم به سمت برگشت گزاشتم به فکر یخی بودم که در موقع رفتن در دستانم داشتم و اذتی که در راه رفتن به دست اوردم احساس میکنم صحنه هایی که گذراندم در تاریخ زندگی خودم باید ثبت شود هم قدم شدن یکه ای یخ و رسیدن به قله در اوج سردی لذت بسیار زیادی دارد زیر لب هایم زمزمه میکنم کاش دوباره برفی باشد و کاش جمعه ی برفی باشد که من فکررفتن به کوه را داشته باشم و ای کاش میان تپه و کوه ها چشمه ای باشد چشمه ای که ابش یخ زده باشد و من همسفر یخ گردم. نتیجه: گاهی میتوان غیرممکن را ممکن جلوه داد همسفری با یخ را تجربه کرد گاهی در برف بدون دستکش روانه کوه ها شد گاهی بتوان حس خوبی به خطرها داشت شاید تنها راه ممکنی که بتوان با خطرات مقابله کرد این است که بتوان به ان با نگاهی دیگر نگریست نگاهی از جنس تفاوت ها نگاهی از جنس همرنگ نشدن با فکر عموم گاهی باید متفاوت بود

سوالات مشابه درس5 نگارش هشتم

Ad image

جمع‌بندی شب امتحان فیلیمومدرسه

ویژه اول تا دوازدهم

ثبت نام