روزی روزگاری
درختی که جای دورافتاده بود و هیچ کس کنار او نبود و ناراحت بود ودر یک جانشسته بود حال واحوال نداشت
بعد از چند روز باران بارید بعد از چند سال .
ودرخت و گل و بوته های زیادی در آمد و درخت درحالی که خوشحال بود خیلی حال و احوال داشت و یک انسان آمد و درخت را تا آخر برید
حس بدی به درخته بود
ناراحت