یسنا

فارسی ششم. درس 13 فارسی ششم

یه داستان بگین درمورد تاریخ و فرهنگ ایران فقط اینکه حتما داستان باشه تحقیق نباشه و اینکه خودتون بنویسین لطفا چون اگه از اینترنت باشه معلم مون قبول نمیکنه به ۴ نفر اول هم فالو میکنم هم امتیاز میدم هم لایک میکنم و هم معرکه میدم

جواب ها

جواب معرکه

انیا🩷

فارسی ششم

ایران، سرزمینی با تاریخ چند هزار ساله، پر است از داستان‌هایی که مرز بین واقعیت و افسانه را در هم آمیخته‌اند. پادشاهان ایران، از هخامنشیان تا ساسانیان و پیشدادیان افسانه‌ای، نه‌تنها با شمشیر و تاج، بلکه با داستان‌هایشان در قلب مردم جاودانه شده‌اند. این مقاله شما را به سفری در دل پنج داستان جذاب از پادشاهان ایران می‌برد؛ داستان‌هایی که گاهی ریشه در تاریخ دارند و گاهی در افسانه‌های کهن. با لحنی روان و گیرا، همراه با جزئیات و تصاویر زنده، این قصه‌ها را روایت می‌کنیم تا شما را به دنیای شگفت‌انگیز ایران باستان ببریم. تمیستوکل پادشاه یونان در آرزوی کاخی به زیبایی تخت جمشید بود یکی سرداران خویش که زبان ایرانیان را می دانست فرا خواند و به او گفت شنیده ام سنگ تراشی بنام مازیار و شاگردش بانو گلدیس پرسپولیس را همچون جواهرات تراش داده اند آنهم به گونه ایی که پیک های سرزمینهای دیگر از این همه زیبایی در شگفت شده اند به ایران رو و به هر گونه که امکان دارد این دو را به یونان بیاور می خواهم آنها پرسپولیس زیباتری در آتن بسازند. آن فرمانده یونانی با چند سرباز دیگر با تن پوشی ایرانی به سرزمین ما آمده و پس از چندی با دو هنرمند ایرانی بازگشت.

جواب معرکه

محدود دائمی

فارسی ششم

عطر یاس و خاکستر سال ۱۳۴۲ خورشیدی، تهران. بوی یاس سفید از باغ‌های نیاوران می‌آمد، اما در کوچه‌های قدیمی بازار، بوی خاکستر و دود هم حس می‌شد. «گلنار»، دختری هفده‌ساله با چشم‌های بادامی و موهای بافته‌شده، در کارگاه قالی‌بافی پدرش مشغول بود. دستانش با سرعت روی دار قالی می‌رقصیدند و طرحی از گل و مرغ را جان می‌بخشیدند. گلنار عاشق داستان‌های مادربزرگش بود، داستان‌هایی از دوران قاجار، از شاهان و شاعران، از جشن‌ها و سوگواری‌ها. مادربزرگ همیشه می‌گفت: «قالی، تاریخ ماست. هر گره، یک خاطره، هر رنگ، یک احساس.» گلنار هم سعی می‌کرد همین‌طور باشد. او در قالی‌هایش، نه فقط طرح‌های زیبا می‌بافت، بلکه روح و فرهنگ ایران را هم به تصویر می‌کشید. یک روز، مردی با کت و شلوار اروپایی وارد کارگاه شد. او یک تاجر خارجی بود که به دنبال قالی‌های نفیس ایرانی می‌گشت. گلنار با تعجب به او نگاه کرد. تاجر، قالی‌های کارگاه را با دقت بررسی کرد و بالاخره چشمش به قالی‌ای افتاد که گلنار با عشق بافته بود. او گفت: «این قالی، بی‌نظیره. من حاضرم هر قیمتی برایش بپردازم.» پدر گلنار با خوشحالی قبول کرد. اما گلنار دلش نمی‌خواست قالی‌اش را بفروشد. او احساس می‌کرد بخشی از وجودش را از دست می‌دهد. وقتی تاجر قالی را با خود برد، گلنار غمگین شد. اما مادربزرگش به او گفت: «نگران نباش، عزیزم. این قالی، سفیر فرهنگ ما خواهد بود. او به دور دنیا خواهد رفت و زیبایی ایران را به همه نشان خواهد داد.» گلنار به حرف مادربزرگش گوش کرد و دوباره به بافتن ادامه داد. او می‌دانست که قالی‌هایش، میراثی ارزشمند برای نسل‌های آینده هستند. میراثی که با عطر یاس و بوی خاکستر، داستان ایران را روایت می‌کنند. 🌸

جواب معرکه

یکم داستانش کوتاهه * داستان «کوروش و منشور حقوق بشر» کوروش بزرگ، پادشاه ایران باستان، بعد از فتح بابل، برخلاف رسم زمانه، مردم را به بردگی نگرفت و به خدایانشان توهین نکرد. او به یهودیان اجازه داد به سرزمینشان برگردند و معبدشان را بازسازی کنند. این کار در منشور کوروش نوشته شده که اولین اعلامیه حقوق بشر در جهانه و می‌گه باید به عقاید و آزادی‌های دیگران احترام گذاشت.

سوالات مشابه درس 13 فارسی ششم