از دور که می آمد چون کبک خرامان بود
زلفان پریشانش بر شانه نمایان بود
آمد چو به نزدیکم، هوش از سر من بربود
چون گنده سبیل او تا زیر زنخدان بود
***
زنی دارم که ناترس و دلیر است
شجاعت هاش خیلی چشمگیر است
نمی ترسد ز سوسک و موش هرگز
تو گویی که ز جان خویش سیر است