چشمانم را باز کردم،گوشهایم سوت میکشد و گرد و خاکی بر سرو صورتم نشسته است.پوکه های گلوله ی یک ماشین گان مدام بر رویم میریخت و صدای یکی از همراهان که زخمی بر روی زمین افتاده بود،توجهم را جلب کرد.خشاب اسلحه ام خالی بود،واقعا خسته بودم و دلم میخواست به خواب عمیقی مانند مرگ فرو بروم.ولی…ولی یک لحظه،صدای لالایی که برای دختر بچه ی شش ساله ام شبانگاه میخواندم در گوشم طنین انداز شد…همسرم که چشم به راه است و شب و روز برایم دعا میخواند به یادم آمد.عکس تا شده و خاکی خانواده ام را به زحمت از جیبم بیرون آوردم.نگاه معصوم فرزندم در کنار تنها عشقم،امید دیگری به من داد.آره،باید بلند شم،باید بجنگم و باید مدال شجاعت،ایثار و افتخار را بر روی سینه ام حکاکی کنم…مدال افتخار.