تابستانی که گذشت به من درس های زندگی بیشتری بخشید به لطف خورشید جذابمان گرمی زیادی را تحمل کردیم که نمیتوانست به اندازه کافی از طبیعت لذت برد.
ما برای تابستان برنامه های زیادی چیده بودیم.
ما به جاهای دیدنی بسیار زیبایی رفتیم چشمه هایی با آب گوارای تمیز
به سمت دریای آبیه بی انتها سفر کردم.
که از لذت ساحلش و خاطرات آنجا نگویم..خیلی خوشگذت.. دریای شمال چیز دیگری است آب شیرین بود و هوای عالی که آفتاب تیز را خنثی میکرد.. شهر مازندران را نقطه به نقطه دیدنی های قشنگش را رفتیم و گشتیم.
به شهرهای دیدنی و با آدم های مهربان و خونگرم آشنا شدیم و تجربه کسب کردم.
به مدت زیادی در آنجا ماندیم و دوستان زیادی هم پیدا کردیم
پسرها و دخترها به سمت کلوپ میرفتیم و یک دل سیر بازی میکردیم.
هر روزمان در آنجا میگذشت طوری که صدای اعتراض پدر مادرمان هم درآمد
اما... لحظه های خوش روزی به پایان میرسد.
وقت رفتن بود. این مسافرتی که این همه راه با خودرویمان رفته بودیم را برمیگشتیم.
از این بابت ناراحت بودم ولی میتوانستم در بین راه از جاده شمال و روستاهای سرسبز و کوچک دیدن کنم
اولین بار بود که روستای آمل را دیدم و عاشقش شدم
قطعا که دل کندن از دوستانی که تازه آشنا شده بودم سخت بود و...
تابستان هم باتمام خوشی و ناخوشی اش با تمام خاطرات و خنده ها و ناراحتی ها به پایان میرسد
زمان میگذرد و همه زندگیمان مثل یک دفترچه یادداشت روبه روی ما باز میشود.