باد آورده را باد میبرد..
در شهری پادشاهی همراه وزیرش زندگی میکرد وزیر حرص و طمع داشت و قصد داشت که به جاه و مقام پادشاه برسد و به خزانه ی او که الماس ها وسکه های بسیاری داشت دست یابد پس تصمیم قصد جان پادشاه رو گرفت . مدت ها بعد به جایگاه وی نشست . و ظلم را در شهر حاکم کرد، روزی سفره دل آسمان پهن شد و سیل عظیمی شهر را گرفت و کاخ وی ویران شد و تمام اموالی که بدون زحمت بدست آورده بود نابود شد و در سیل غرق شد و اموال رنگ نابودی گرفتند معرکه پلیززز