باران بی عشقی را احساس می کنم
حسی عمیق و تخیلی که در دلم می پیچد
قطرههای آب سرد از آسمان میچکد
و روی خیابانها به نغمه اشکها مینوازد
بارانی که بهانهای است برای درد
من در این قطرهها دلخوشیم را می بینم
وقتی که قلبم مثل آسمان ابری شده است
باران، دلتنگیم را به آسمان میبرد
وقتی به شیوهای نگاه میکنم
در باران قدرت عشق را میبینم
آبی که به لحن شادی می رقصد
هر حس تلخی را به شیرینی میرساند
بارانی که در روزهای بد همراهم است
همراهی اندکی از لطف آسمان است
در همه روزها با من می ماند
تا دلم را به ارامش و آرامش برساند
باران، تو که در این دل خسته زندگی میکنی
با اشکهای غم از آسمان ببار
احساسهایم را با هم آب کن
و در قلب من، به طور تخیلی، گلی بیعشق کاشته شود.