سلامم
در دامنههای سرسبز و دلنشین یک دشت جادویی، زمانی که آفتاب به زیبایی بر فراز کوهها میرقصید و نازکترین ابرها به آرامی از طبیعت برمیخاستند، یک جادوگر با نقرهای کهنه دست به کار شد. او با لرزان و هنرمندانه، پنجرهای به دنیایی از رنگینکمان و طعم باران شیرین باز کرد. هر جوانهی سبز، هر گل پرآوازه و هر پروانهی رنگارنگ، آثار هنری او شدند. در آوازی زیبا، جادوگر به دنیایی پر از امید، آرامش و عشق زاد. در آن دنیا، ابرها به رقص درآمدند و نسیم با نغمههایی ملایم، بوی گلها را در همه جا منتشر کرد. در آن دنیا، حیوانات در کویر و جنگل با هم برقصیدند و هر ذرهی شن و ماسه، قصهی خود را بر روی دیوارهای طبیعت نقاشی کرد. اینجا بود دنیایی که هر قدم، هر نفس و هر نگاهی، معنایی جدید به شادی، زیبایی و عشق افزود.
موفق باشی
معرکه یادت نره♡