برادرم یک روز صبح زود که رفته بود نانوای حبیب اقا را می بیند و چون که مثل همیشه لباس های یک دست سفید داشته و پوستی سفید تر برادرم با دیدنش فکر می کند روح دیده و فورا فرار می کند بماند که تا چند روز از خانه بیرون نمی رفت .
حبیب اقا نانوا یک راز بزرگ دارد که به هیچ کس نگفته است البته من هم نمی دانستم تا اینکه یک روز فهمیدم ولی چون حبیب اقا قسمم داد به کسی چیزی نگم به شما هم نمی گم زیرا اقا حبیب تا به حال کسی را قسم نداده بود
امیدوارم بتوانم راز دار خوبی باشم و امیدوارم هیچ وقت چسب ریش و سبیلش که همیشه می گوید من این ها را در اسیاب سفید نکرده ام مانند من جلوی کسی باز نشود . وخدا کند حبیب اقا همیشه سالم و سلامت باشد و باز نان خوشمزه برای ما بپزد