چشمانم را دوباره بستم، این بار نه برای دیدن، که برای احساس کردن. کبوتر در ذهنم شکل گرفت، اما نه همچون پرندهای صلحآمیز. این کبوتر، جنگجویی بود از جنس آسمان، با پرچم ایران که بر تنش، چونان زرهی زرین، میدرخشید. بالهایش، نه از لطافت ابریشم، که از صلابت فولاد ساخته شده بودند و هر چرخششان، نغمهای از حماسه را در گوش جان میپیچاند.
رنگهای سبز و سفید و سرخ، بر تن این پیک آسمانی، نه نماد آرامش، که نشان از آمادگی برای نبردی بزرگ داشتند. گویی عقابان تیزچنگال، در قامت این کبوتر، اوج گرفته و در اوستاخیز آسمان، فریاد لشکر ایران را طنینانداز میکردند. هر بال زدنش، کوبشی بود بر قلب دشمنان و هر اوج گرفتنش، نمادی از ارادهای پولادین برای حفظ تمامیت ارضی این خاک.
باد، نه نوازشگر، که باد هوای جنگ بود و پرچم ایران، با هر تلاطم، نعرهای از خشم و غیرت را سر میداد. کبوتر، چون صاعقهای درخشان در گنبد آسمان، میغرید و چشمان هر بینندهای را از هیبت و شکوه خود، پر میکرد. این تنها تصویری از یک پرنده نبود؛ این تجسمی بود از غیرت ایرانی، از همدلی در راه دفاع، از صلابتی که در رگهای تاریخ این سرزمین، موج میزند. اوج گرفتن کبوتر، اوج گرفتن فریاد 'یاشاسین ایران' بود و به اهتزاز درآوردن پرچم، پیام ایستادگی و مقاومت به تمام جهان. در آن لحظه، آسمان، صحنه رزم شد و تنها شکوه این تصویر، که تلفیقی بود از صلابت یک جنگجو و عشق به وطن، در خاطرهها حک شد.
معرکه یادت نره