سلام
من روزی از خواب بیدار شدم دست و صورتم را آب زدم و به میز صبحانه رفتم . در هنگام چایی خوردن دیدم که قندمان تمام شده است . سپس سوار ماشین شدم تا به مغازه بروم و قند بخرم . در هنگام برگشتن به خانه فرمان ماشین گیر کرد و حرکت نکرد!! مجبور شدم در کنار مزرعه ای بزرگ ترمز بگیرم ، کاپوت را بالا زدم ، دیدم که سیم برق باتری کنده شده است ، چند دقیقه ای دست به کار شدم تا درستش کنم ناگهان صاحب مغازه ای امد و به من نیمکتی داد و گفت روی این بشین و تعمیر کن تا خسته نشوی ، من هم از او تشکر کردم ، سپس نیمکت را پس دادم و تشکر کردم ، و بلاخره فرمان ماشین درست شد و به خانه برگشتم .
از خودم نوشتم کاملا از ذهن خودم معرکه بده لطفا خیلی نوشتم