بیا معرکه یادت نره
صبح زود بیدار میشم، اما به جای بوی نان تازه و صدای پرندهها، بوی لپتاپ و صدای نویز اینترنت رو میشنوم. من و کلاس مجازی، یه رابطهی عجیب و گاهی چالشبرانگیز داریم. از یه طرف، دیگه لازم نیست با ترافیک و شلوغی خیابونها بجنگم تا به مدرسه برسم و از طرف دیگه، یه حس دلتنگی و گاهی سردرگمی همیشه پابرجاست.
بزرگترین دغدغهی من، قطع شدن اینترنته! یه لحظه همه چی آرومه و معلم داره توضیح میده، لحظهی بعد صفحه سیاه میشه و من میمونم و یه دنیا سوال بیجواب. این اتفاقها باعث میشه استرس بگیرم و نگرانم که مبادا چیزی رو از قلم بندازم.
دغدغهی بعدی، تمرکز کردنه. توی کلاس حضوری، وقتی معلم سر کلاس میاد، همهی حواسمون جمع اونه. اما توی کلاس مجازی، هر چی که توی اتاقمه، از بازیهای کامپیوتری تا صدای تلویزیون، میتونه حواسم رو پرت کنه. گاهی فکر میکنم کاش میتونستم مثل قبل، فقط به درس فکر کنم و نه به این که چرا صدای همسایه میاد یا چرا اینترنت کند شده.
یه دغدغهی دیگه هم، دوری از دوستان و معلمهامه. توی کلاس مجازی، چهرهی بقیه رو توی یه مربع کوچیک میبینم و نمیتونم مثل قبل باهاشون حرف بزنم، بخندم یا حتی فقط یه نگاه به هم بندازیم. این دوری، یه حس تنهایی عجیب به من میده.
اما با وجود همهی این دغدغهها، من یاد گرفتم که چطور با این شرایط سازگار بشم. سعی میکنم یه جای آروم برای درس خوندن پیدا کنم، همیشه اینترنت رو چک میکنم و سعی میکنم با دوستانم توی گروههای مجازی در ارتباط باشم. کلاس مجازی، با همهی سختیهاش، به من یاد داد که چطور مستقلتر باشم و از فرصتهایی که دارم، بهتر استفاده کنم.