انشای طنز :در یکی از روزها عمو م اینا اومده بودن خونه مون اومدم چایی بگیریم ریختم زمین
اومدم میوه بگیرم رفتن تو دل عموم اینا اومدم از سفره چیزی بردارم تا ارنج رفتم تو خورشت تا خلاصه مامانم خیلی اعصابش خورد شده بود یه روز که رفتیم خونه عنوم اینا تا میومدم اب بخورم میگفتن چلفتی راه میرفتم میگفتن چلفتی
اینا یکی از دوستام نوشته بود و چلفتی را همه باهم میگفتیم