روزی روزگاری مرد احمقی بود که تمام عمر خود را بدون فکر کردن و بیهوده گذرانده بود.
مرد آنقدر تلویزیون نگاه میکرد که یک روز چشمانش درد میگیرد و به پیش دامپزشک میرود و به دامپزشک میگوید چشمانم درد دارد آنهارا در مان کن.دامپزشک هم که دارویی را که برای چشم درد الاغ ها خوب بود به مرد داد و به او گفت هر دو ساعت در چشم خود بریزد مرد هم اینکار را کرد.
بعد از دو روز چشمان مرد احمق کور شد.
مرد تصمیم گرفت پیش قاضی برود و از او شکایت کند.
مرد به پیش قاضی رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد،قاضی هم به او گفت هیچ تاوانی برای دامپزشک وجود ندارد،زیرا اگر تو احمق نبودی پیش دامپزشک نمیرفتی.
بیا تاج بده پلیز💕💫