در روزگار قدیم دو برادر در همسایگی هم زندگی میکردند.در یکی از روزها که یکی از آت دو(به نام علی)به همراه خانواده اش در سفر بود.دزدی آمد و هرچه داشتند و نداشتند را به سرقت برد.هنگامی ک او از مسافرت برگشت بسیار تعجب کرد و درهمان حال ک فهمید دیگز هیچ پولی برایش نمانده به سوی برادرش رفت.موضوع را به او گفت و از او درخواست پول کرد،اما برادرش او را راند و هیچ پولی به او نداد. او مجبور شد خانه اش را بفروشد و همراه خانواده اش به خانه کوچکتری کوچ کرد.او سعی و تلاشش را بیشتر کرد و توانست با تلاش خود به مقام بالایی برسد.چند سال بعد برادرش به سویش آمد و گفت که او تمام اموالش را سر قمار از دست داده است و نیازمند پول است.علی هم رو به برادرش گفت:(کوه به کوه نمیرسد،آدم به آدم میرسد،آن هنگام که من نیازمند به پول بودم تو به من کمک نکردی و حال از من توقع داری به تو کمک کنم؟!)
بد بود ببخش🤧