مانند و مثل
کودک، جون آهویی رمیده، از جمع گریخت.
نگاهش چون ایینه ای، حقیقت را منعکس می کرد.
قلبش چون دریایی پُر تلاطم بود.
آن روز چون روز هایی دیگر نبود، همه چیز فرق داشت.
لبخندش چون شکوفه های بهاری، دل را شاد می کرد.
دلیل و زیرا
تلاشش را دوچندان کرد چون می دانست موفقیت در انتظار اوست.
سکوت کردن چون از حرف زدن فایده ای نمی دید.
همه او را دوست داشتند، چون قلبی مهربان داشت.
چون به خانه رسیدم تلفنی زنگ خورد.
چون از خواب بیدار شدم احساس تازگی کردم.