در یکی از روزها، فردی شترش را گم کرد و با خدا قرار گذاشت که اگر شتر پیدا شد، او را به یک قیمت ناچیزی بفروشد. طول زیادی نکشید که شتر پیدا شد. فرد به خاطر علاقه به شتر دلش نمیآمد آن را بفروشد و به خاطر همین، همفکر بکری به ذهن خود رسید. او تصمیم گرفت در روزی به بیرون برود و شتر را همراه با یک گربه بفروشد.
او به بیرون رفت و داد میزد: «شتر را یک درهم، و گربه را صد درهم. اما هر دو را با هم میفروشم.» شخصی که از زیر کی او پی برده رفت و گفت: «این شتر ارزان بود. اگر آن گربه را بر گردنش آویزان نمیکردی، و مشتری بیشتری داشت.»