پروانه ای رنگین در باغ بزرگی درحال پرواز بود.
رفت و رفت تا یک دختر دید که اسمش(اسم خودت) آتنا بود، لبه حوض نشسته بود و داشت ماهی هارا تماشا می کرد سرش را برگردانند و پروانه را دید پروانه روی دست آتنا نشست آتنا گفت چرا ناراحتی پروانه گفت من کسیو ندارم که باهام بازی کنه ویا حرف بزنه آتنا گفت اشکالی نداره من دوستت میشم و اون روز اون دو تا باهم کلی بازی کردنن
معرکه نره یادت😅