تا زمانی که پولهاش تموم میشه و برا دختر خانم نمیتونه نون بخره اما از اونجایی که پسر نمیخواد جلو عشقش کم بیاره به قیمت کار کردن در نانوایی و زیارت روزانه دخترخانم نون برا عشقش میخره..
روزها میگذره و پسر هر روز عشقش رو در صف نونوایی مهمون نون میکند:)
تا بالاخره شب جمعه،داخل حجره ای دختر خانم را همراه با پسری در حال انجام دادن اعمال دعای کمیل ملاقات میکنه🖤🚶♂️